|
ENRICE
|
||||
|
|
||||
لحظه خداحافظی به سینه ام فشردمت بی معرفت رفتی چرا البته مقصر من نبودم اون .... بیخیال دلم برات تنگ میشه کاش برگردی دوست دارم Unchain my heart let me go my way قلبم رو از بند رها كن و بزار برم پي كار خودم Unchain my heart you worry me night and day قلبم رو از بند رها كن كه شب و روز باعث نگراني من شدي I live a life of misery زندگي من شده سراسر بدبختي And you don't care a bag of beans for me و تو به اندازه يك كيسه نخود هم براي من ارزش قائل نيستي Unchain my heart set me free یعنی میشه دوباره ببینمت دعای من پشتو پناهت میدونم برمیگردی پس اول ذهنتو از اون افکار پاک کن
+
نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 21:52 توسط ENRICE
|

ای وای معذرت دیر اپیدم اخه به خاطر کنکور تو بد
اضطرابی بودم خیلی برام سخت گذشت
تازه کنکور یه طرف اون از خدا بی خبر که باز با اس ام اس اش
و اخرین زنگی که زد از یه طرف هجوم بهم اوردن
و این اخر شبی بیخوابی زد به سرم
حتی گیتار هم که مثل همیشه ارومم میکرد امشب زیاد فاز
نداد گفتم برم نت یه سر بزنم که اونم
بدتر همه بچه های نت از من بدتر داغون افسرده
شده بود عزاداری امشب تو نت
بزارید فعلا یه ترانه از انریکه با معنیش براتون بزارم تا بعد
I just wanna be with you
No matter what they say
Just wanna be with you
Every night and every day
Cold nights, dark days
I wanna be with you
I wanna be with yo
I just wanna be with you
'Till the final curtain falls
Just wanna be with you
Then know nothing at all
Cold nights, dark days
I wanna be with you
Wanna be with you
I know there's a price to pay
For doing what we do
But I just wanna be with you
Just wanna be with you
Don't wanna hold you down
Whatever that you do
Shine on sweet angel
'Cos I just wanna be with you
I wanna be with you
Oh I wanna be with you
فقط می خوام با تو باشم
مهم نیست دیگران چه می گن
فقط می خوام با تو باشم
هر شب و هر روز
شب های سرد و روزهای تاریک
فقط می خوام با تو باشم
فقط می خوام با تو باشم
فقط می خوام با تو باشم
فقط می خوام با تو باشم
تا پرده آخر بازی زندگی
فقط می خوام با تو باشم
جز این هیچی نمی دونم
شب های سرد و روزهای تاریک
می خوام با تو باشم
می خوام با تو باشم
می دونم که باید بهایی پرداخت
واسه اونی که انجام می دیم
اما فقط می خوام با تو باشم
فقط می خوام با تو باشم
نمی خوام کم ارزش بدونم
هرچی رو که تو انجام می دی
بتاب فرشته دلنشین
و دلیلش اینه که فقط می خوام با تو باشم
فقط می خوام با تو باشم
اوه فقط می خوام با تو باشم

+
نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 1:55 توسط ENRICE
|

سناریو من و یه عشق و یه عاشق دیگه؟
این روزا به هرکی میرسی به وب هرکی سر میزنی میناله از کی از از چی؟ به امید کی به امیده چی ؟ بچه بودیم خیلی تو این بحثا نبودیم که عشق یعنی چی از کجا اومده از چی منشا داره تا اینکه رسیدیم به ۱۵ . ۱۶ سال اوه اوه که کاش نرسیده بودیم ؟بعد یکم چیزای حالیمون میشد که اوه رسیدیم به سنهای بالاتر فهمیدیم ما اومدیم تو یه سری مسایل اجتماعی .اقتصادی . سیاسی . که با اون دوران که با بچه ها تو کوچه بازی میکردیم خیلی فرق داره و بعد جوشای غرور و بعد دانشگاه رفتن و بعد تجربه اولین شکسته عشقی . شروع بدبختی شب نخوابیا زنگ زدنهای یه طرفه اس ام اس هایی که جواب ندارن گریه تا صبح اه شبه اولین امتحان میخوای درسو بخونی شیطنت میکنی بش زنگ میزنی و تلفن طرف میگه دستگاه مشترکه مورده نظر در دسترس نمیباشد دیگه درسو بیخی میشی میخوای بخونی میگی ااااااااااااا چرا دایورت کرد چرا جوابمو نمیده بعدش که میری سره جلسه میخوای جواب بدی رو پاسخ نامه عکسه اونو میبینی امتحانو با هر بدبختی شده میدی اخر امتحان بچه های رفیق میگن هی امتحانو چیکار کردی میگی عالی . تو دلش اره ارواحه شکمت عالی همشونو اشتباه زدم مثل شکست خورده ها میرسه خونه و موبایلو روشن میکنه یه اس ام اس با حال رسیده که حالشو ۲۰ میکنه عوضی اشغال دیگه زنگ نزن به قول داداش حامد عشقهای دوران ما شده کشک همشون =۰ . مثل گشتن سوزن تو انباره کاه میمونه و دیونه هایی مثل من باز .... از همیشه دنبال یکی دیگه میرن و که کاش نرن
+
نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 15:37 توسط ENRICE
|

گوش كن دورترين مرغ جهان مي خواند
شب سليس است و يكدست و باز
شمعداني ها
و صدا دار ترين شاخه فصل ماه را مي شنوند
پلكان جلو ساختمان
در فانوس به دست و در اسراف نسيم
گوش كن جاده صدا مي زند از دور قدمهاي تو را
چشم تو زينت تاريكي نيست
پلكها را بتكان كفش به پا كن وبيا
و بيا تا جايي كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روي كلوخي بنشيند با تو
و مزامير شب اندام تو را مثل يك قطعه آواز به خود جذب كنند
پارسايي است در آن جا كه تو را خواهد گفت :ـ
بهترين چيز رسيدنم به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 14:56 توسط ENRICE
|

عمری است که با باده و می واله و مستیم
ما می زدگان با سر زلف عهد ببستیم
هرگز نرود از سر ما خاطر دلدار
زیرا که فقط آن بت عیار پرستیم.
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 17:56 توسط ENRICE
|


+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 17:31 توسط ENRICE
|

وقتی هیچ نگاهی زخم دلم رو نمی دید
تنها نگاه تو بود که غربتم رو فهمید
وقتی تو گیرو داره حادثه کم اوردم
وقتی که با هر نفس روی دست شرم می مردم
قلب تو منجی زخم دلم شد
شنبه شب گریه هام تو دست تو بی سحر شد
از نفس افتادم و با تو نفس گرفتم
با تو غرورم رو از جاده ها پس گرفتم
وقتی آسمون هم غرورم رو نمی دید
وقتی هر پنجره به هق هق می خندید
وقتی که از سایه ها زخم های کهنه خوردم
تو بازی سر نوشت باختنم رو می بردم
با قلب شب کشیدت داغ
حتی به خاطر من از خودتم بریدی
یادم نمی رم خودت مرهم زخمم شدی
یادم نرفته چقدر به پای من کم شدی
نیست
نیست ولی تو که دردمو رو می دونی
هر جا که باشی بدون تو خاطرم می مونی
هر جا که باشی بدون تو خاطرم می مونی
هر جا که باشی
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 17:30 توسط ENRICE
|

وقتی من می مانم و تنهایی حتی آسمان هم بهانه ای می شود برای گریستن و فرصتی که تمام وجود را در عرصه ی «دل» پنهان کنی... آنجا که نوای آرام بخش خلوتم، رها می شود از هر چه وابستگی ... از هر چه خستگی است... سکوت تنهایی سنگین است سکوت تاریکی سکوت همهمه های تهی سرگردان سکوت فاصله هایی که فکر می کردم حضور گرم او آن را تمام خواهد کرد نگاه مضطرب به آن کبوتر سبک بال و جذام ترس حصار را بشکن ستاره ای آنجاست ستاره ای تاریک من از ستاره ی تاریک مرده می آیم بگو چه گونه گذشتی گذشته ای آیا ؟حصار را بشکن نمی دانم ؟ گریخت لحظه ی ایمان ؟ کاش می گفتم حصار را بشکن نه باران ، نه عشق ، نه چشم هایی رو به ماه که در راه های بی ترانه عابر دور می شد غروب چشم هایی رو به ماه بود که ماه در نگاهم می کشت چشم در چشم ماه از مادرم دور می شدم در راه لب هایی خسته می گفتند این بار کدام نگاه منتظر را با خود آوردی که شب ها ، خواب ماه می بیند صدایی در گوشم زمزمه می شد که از غروب های ماه ،می گفت کنار آخرین مکث ماه قدم های ناتمام مانده که آن را فراموش کرده ای ؟ در شب باران و عشق در شب آخرین مکث ماه انگشت را به سمت ماه بگیر من آنجا خواهم مرد 
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 17:26 توسط ENRICE
|

به دنبال کلامی درذهنم می گردم که بگوید چیست این غم
نمی یابم کلامی ...
بارها پرسیدم از خود شعر گفتن ها را چه سود
نه کسی می خواند
نه کسی می شنود
و اگرهم که شنید
می دانم عمق کلام رانمی فهمد...
کوله باری پُرِاز دلتنگی
دلتنگی های کهنه و تازه
یکی از سال های ویران، سخنی می گوید، دیگری از ماه های خسته و رفته
آن یکی از شب هایی که گذشت و یکی، از لحظه هایی که در بیهودگی ها غرق شد...
دلم می شکند زیر بار این همه دلتنگی
روحم ولی در پی دلتنگی ِ دیگر می گریزد از همه دلتنگی ها
از کلام بر می آید عوض شده ام ...دگرگون گشته ام
شاید با رویا های آبی ، خاکستری و یا سفیدی که در ذهن دارم دگرگونم کرده اند
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 17:22 توسط ENRICE
|

سلام انسان یعنی احساس انسان چکیده ایست از احساسات. احساسات پاکی که سر چشمه گرفته از اوست . حدود ۱۹ سال از معبودم اجازه زندگی کردن گرفتم در این ۱۹ سال هر ثانیه اش را با احساس پیش بردم و هنوز برایم جای سوال است که برای چه پس هنور زنده ام با احساس به دنیا آمدم با احساس تحصیل کردم با احساس فکر کردم با احساس به انسان ها ,خیابان,سنگ,ساختمان,کارم نگاه کردم با احساس مشکلاتم را بر طرف کردم و با احساس ازدواج کردم . احساسات با ارزشی داشتم اما برای مدتی حتی به آسفالت خیابان خیره می شدم و برایش بغض می کردم که چگونه می تواند زیر پاهای مردم له شود اما دم نزند و وقتی راه می رفتم احساس شرمندگی می کردم و از تمام آسفالت های خیابان شرمنده بودم . احساس بسیار زیباست آنقدر زیبا که گاهی نمی توان به زیبایی آن پی برد اما اگر همه چیز را باحساس دید هیچ وقت نمی توان زندگی کرد چون روزی همه چیز به پایان می رسد انسان که اشرف مخلوقات است روزی عمرش به پایان می رسد وای بر آسفالت خیابان و هر چیز دیگری ... چند وقتی بود که در اتاقم می نشستم و بر درو دیوار اتاقم حجفیاتی می نوشتم که بعد از خواندن آنها خنده ام می گرفت اما وقتی دیگران این ها را می خواندند تشویقم می کردند . شبها نا خواسته ار خواب بیدار می شدم و پی کاغذی می گشتم چون دیگر دیوار های اتاقم جایی برای نوشتن نداشت هر چیز که فکر می کردم می توان روی آن نوشت را پیدا می کردم و می نوشتم از هر چیز که بخواهید . غذا نمی خوردم چون به این فکر می کردم که نان یا برنج زیر دندان من زجر می کشند یک روز صبح احساس کردم دیگر نمی توانم از خواب بیدار شوم نای این که چشمانم را باز کنم هم نداشتم چه برسد به این که چیزی بگویم بعد 12 روز چشمانم باز شد و خود را در بیمارستان میلاد دیدم شاید باورتان نشود از آن روز به بعد دیگر به هبچ چیز با احساس نگاه نکردم حدودا 2 ماه است که شعری به زبان نیاورده ام شاید این را جنون احساس بتوان نام گذاری کرد . 
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 17:18 توسط ENRICE
|
