گوش كن دورترين مرغ جهان مي خواند شب سليس است و يكدست و باز شمعداني ها و صدا دار ترين شاخه فصل ماه را مي شنوند پلكان جلو ساختمان در فانوس به دست و در اسراف نسيم گوش كن جاده صدا مي زند از دور قدمهاي تو را چشم تو زينت تاريكي نيست پلكها را بتكان كفش به پا كن وبيا و بيا تا جايي كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد و زمان روي كلوخي بنشيند با تو و مزامير شب اندام تو را مثل يك قطعه آواز به خود جذب كنند پارسايي است در آن جا كه تو را خواهد گفت :ـ بهترين چيز رسيدنم به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است
نويسنده: ENRICE مورخ: شنبه بیست و دوم فروردین 1388 در ساعت: 14:56
وقتی هیچ نگاهی زخم دلم رو نمی دید تنها نگاه تو بود که غربتم رو فهمید وقتی تو گیرو داره حادثه کم اوردم وقتی که با هر نفس روی دست شرم می مردم قلب تو منجی زخم دلم شد شنبه شب گریه هام تو دست تو بی سحر شد از نفس افتادم و با تو نفس گرفتم با تو غرورم رو از جاده ها پس گرفتم وقتی آسمون هم غرورم رو نمی دید وقتی هر پنجره به هق هق می خندید وقتی که از سایه ها زخم های کهنه خوردم تو بازی سر نوشت باختنم رو می بردم با قلب شب کشیدت داغ حتی به خاطر من از خودتم بریدی یادم نمی رم خودت مرهم زخمم شدی یادم نرفته چقدر به پای من کم شدی نیست نیست ولی تو که دردمو رو می دونی هر جا که باشی بدون تو خاطرم می مونی هر جا که باشی بدون تو خاطرم می مونی هر جا که باشی
نويسنده: ENRICE مورخ: جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 در ساعت: 17:30
وقتی من می مانم و تنهایی حتی آسمان هم بهانه ای می شود برای گریستن و فرصتی که تمام وجود را در عرصه ی «دل» پنهان کنی... آنجا که نوای آرام بخش خلوتم، رها می شود از هر چه وابستگی ... از هر چه خستگی است...
سکوت تنهایی سنگین است
سکوت تاریکی
سکوت همهمه های تهی سرگردان
سکوت فاصله هایی که فکر می کردم حضور گرم او آن را تمام خواهد کرد
نگاه مضطرب به آن کبوتر سبک بال و جذام ترس
حصار را بشکن
ستاره ای آنجاست
ستاره ای تاریک
من از ستاره ی تاریک مرده می آیم
بگو چه گونه گذشتی
گذشته ای آیا ؟حصار را بشکن
نمی دانم ؟
گریخت لحظه ی ایمان ؟
کاش می گفتم حصار را بشکن
نه باران ، نه عشق ، نه چشم هایی رو به ماه که در راه های بی ترانه عابر دور می شد
غروبچشم هایی رو به ماه بود که ماه در نگاهم می کشت
چشم در چشم ماه از مادرم دور میشدم
در راه لب هایی خسته می گفتند این بار کدام نگاه منتظر را با خود آوردی که شب ها ، خواب ماه می بیند
صدایی در گوشم زمزمه می شد که از غروب های ماه ،می گفت
کنار آخرین مکث ماه
قدم های ناتمام مانده که آن را فراموش کرده ای ؟
در شب باران و عشق در شب آخرین مکث ماه انگشت را به سمت ماه بگیر
من آنجا خواهم مرد
نويسنده: ENRICE مورخ: جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 در ساعت: 17:26
قلبم امشب از دردِ غمی به خود می پیچد به دنبال کلامی درذهنم می گردم که بگوید چیست این غم نمی یابم کلامی ... بارها پرسیدم از خود شعر گفتن ها را چه سود نه کسی می خواند نه کسی می شنود و اگرهم که شنید می دانم عمق کلام رانمی فهمد...
امشب بر شانه های دلم کوله باری سنگینی می کند کوله باری پُرِاز دلتنگی دلتنگی های کهنه و تازه یکی از سال های ویران، سخنی می گوید، دیگری از ماه های خسته و رفته آن یکی از شب هایی که گذشت و یکی، از لحظه هایی که در بیهودگی ها غرق شد... دلم می شکند زیر بار این همه دلتنگی روحم ولی در پی دلتنگی ِ دیگر می گریزد از همه دلتنگی ها از کلام بر می آید عوض شده ام ...دگرگون گشته ام شاید با رویا های آبی ، خاکستری و یا سفیدی که در ذهن دارم دگرگونم کرده اند
دیروز زمزمه ای شنیدم که گفت او مغرور شده ای ُ خودخواه
حقیقت دارد ؟آری مغرورشده ام ... من ساده ام و مغرور
قلم ام
، دفتر ام
، ماه ام
زمین ام، آسمان ام، نترسید بگوید
اگرخواستید فریاد بزنید چرا باید عوض می گشتم
دیگر ترسی در من نیست
که گویم دوستت دارم
نويسنده: ENRICE مورخ: جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 در ساعت: 17:22
انسان یعنی احساس انسان چکیده ایست از احساسات. احساسات پاکی که سر چشمه گرفته از اوست .
حدود ۱۹ سال از معبودم اجازه زندگی کردن گرفتم در این ۱۹ سال هر ثانیه اش را با احساس پیش بردم و هنوز برایم جای سوال است که برای چه پس هنور زنده ام با احساس به دنیا آمدم با احساس تحصیل کردم با احساس فکر کردم با احساس به انسان ها ,خیابان,سنگ,ساختمان,کارم نگاه کردم با احساس مشکلاتم را بر طرف کردم و با احساس ازدواج کردم .
احساسات با ارزشی داشتم اما برای مدتی حتی به آسفالت خیابان خیره می شدم و برایش بغض می کردم که چگونه می تواند زیر پاهای مردم له شود اما دم نزند و وقتی راه می رفتم احساس شرمندگی می کردم و از تمام آسفالت های خیابان شرمنده بودم .
احساس بسیار زیباست آنقدر زیبا که گاهی نمی توان به زیبایی آن پی برد اما اگر همه چیز را باحساس دید هیچ وقت نمی توان زندگی کرد چون روزی همه چیز به پایان می رسد انسان که اشرف مخلوقات است روزی عمرش به پایان می رسد وای بر آسفالت خیابان و هر چیز دیگری ...
چند وقتی بود که در اتاقم می نشستم و بر درو دیوار اتاقم حجفیاتی می نوشتم که بعد از خواندن آنها خنده ام می گرفت اما وقتی دیگران این ها را می خواندند تشویقم می کردند . شبها نا خواسته ار خواب بیدار می شدم و پی کاغذی می گشتم چون دیگر دیوار های اتاقم جایی برای نوشتن نداشت هر چیز که فکر می کردم می توان روی آن نوشت را پیدا می کردم و می نوشتم از هر چیز که بخواهید .
غذا نمی خوردم چون به این فکر می کردم که نان یا برنج زیر دندان من زجر می کشند یک روز صبح احساس کردم دیگر نمی توانم از خواب بیدار شوم نای این که چشمانم را باز کنم هم نداشتم چه برسد به این که چیزی بگویم بعد 12 روز چشمانم باز شد و خود را در بیمارستان میلاد دیدم شاید باورتان نشود از آن روز به بعد دیگر به هبچ چیز با احساس نگاه نکردم حدودا 2 ماه است که شعری به زبان نیاورده ام شاید این را جنون احساس بتوان نام گذاری کرد .
احساس بی احساس
نويسنده: ENRICE مورخ: جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 در ساعت: 17:18